در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : “پسری که لباس قرمز به تن دارد و از
سرسره بالا می رود پسر من است.” مرد در جواب گفت : “چه پسر زیبایی!” و در ادامه گفت : “او هم پسر من است.” و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : “تامی ، وقت رفتن است. “
اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : ” بابا ! فقط ? دقیقه دیگه ، باشه ؟ ”
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : “تامی! دیر می شود ، برویم.” ولی تامی باز خواهش کرد : “بابا ! ? دقیقه ، این دفعه
قول می دهم. ”
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : “شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ ”
مرد جواب داد : “دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ? دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت
دارد ولی حقیقت آنست که من ? دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم.”
منبع: musiccloob.com
هیچ مطلبی مرتبط با این مطلب درحال حاضر وجود ندارد.
۴ آبان ۱۳۸۸ در ۸:۴۹ ق.ظ
با سلام
قصه قشنگی است البته ما باید به زندگی فرصت بیشتری بدهیم تا بتوانیم از آن لذت ببریم که متاسفانه فکر می کنم نمی توانیم این کار را بکنیم
با تشکر
۱۱ آبان ۱۳۸۸ در ۸:۱۲ ق.ظ
داستان زیبایی است ولی در ایران این امر اتفاق نمی افتد چون ایرانی ها برای درآوردن یک لقمه نان وقت کافی حتی برای استراحت ندارند و دو شیفته، سه شیفته کار می کنند. و بچه ها بیشتر عمرشان را در مهدهای کودک، تنها در خانه ، بازی پلی استیشن و علاف در خیابان های بی روح می گذرانند.
۴ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۴ ق.ظ
ممنونم از نوشتتون.
باید همه اینو درک کنند که وقتی فرزندی را به دنیا می آورند همه جوره به فکرشون باشند
۲۷ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۳۰ ب.ظ
در قضاوت کردن عجله نمی باید کرد.
۷ دی ۱۳۸۸ در ۸:۰۹ ق.ظ
افراط و تفریط هردو موجب از دست رفتن آنان است که دوست می داریم . گاه جسم آنان را از دست می دهیم و گاه روح آنها را …
۱۰ دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۷ ق.ظ
انسان باید همه جوره مخلص فرزندش باشه
۱۱ دی ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۷ ق.ظ
آدمها وقتی چیزی را از دست بدهند تازه قدرشو می فهمند.و اگر شانس بیاره شاید راهی برای جبران گذشته باشه اما گاهی بهیچ قیمتی نمی توان گذشته را جبران کرد.
۱۲ دی ۱۳۸۸ در ۳:۴۳ ب.ظ
داستان قشنکی وباید بیشتر به ما جوان ها بها داد ولی ……
۱۴ دی ۱۳۸۸ در ۱:۵۶ ق.ظ
بد نبود ممنون
۹ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۱ ب.ظ
با سلام خدمت عزیزان
به نظر حقیر تمامی پاسخهای دوستان درست میباشد.وقتی خود من به فرزندم وقت بیشتری برای بازی در پارک میدهم در اصل،از وقت خودم برای گشت و گذار شبانه در اینترنت کاسته ام،و این کار چیزی از من کم نمیکند.یادمان باشد روزها یا ماهها یا سالهاست که افرادی که در تالارهای گفتگوی سایتهای ایران وجهان به تبادل نظر میپردازند عمرشان را میدهند به من و شما.پس بیایید قدر این لحظات را بدانیم.یا حق
۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۴ ق.ظ
من از نگاهی دیگه میخوام بگم.
آرزو میکنم که همین فرزن و فرزندها بتونن در آینده با عشق به پدر و پدراشون اون عشق بی منت پدرهارو جبران کنند.
که به نظر من ۹/۹۹ درصد بچه ها هیچ وقت نمی تونن محبت بی منت و بی پایان پدر مادرهارو جبران کنن
سپاس
۲۷ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۷ ب.ظ
نه به اون شوریه شوری نه به ان بی نمکی !
احساس گناه کرده حالا بهوووو میخاد هر چی محبت نکرده به اون یکی رو به این تزریق کنه !
میدونی یه تزریقه !!!!
۱۹ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۳ ق.ظ
با سلام
واقعا زیبا بود.
مرسی