یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میکرد. بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او!
کنجکاویشان بیشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصولهای مرا خراب نکند!»
همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
“گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم”.
به نقل از گاهنامه کمال آقا
هیچ مطلبی مرتبط با این مطلب درحال حاضر وجود ندارد.
۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۱۰ ب.ظ
سوژه خوب بود ولی نثر و نپسندیدم
۹ دی ۱۳۸۸ در ۳:۳۲ ب.ظ
بسیار جالب بود
۱۰ دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۱ ق.ظ
عالی اقای موسوی
۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۲ ق.ظ
آقای موسوی واقعا خدا قوت ت ت ت ت ت ت
یه دنیا ممنون، بازم قشنگ بود.
۸ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۹ ق.ظ
…vay khoda jun