روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:” آرزویت اجابت باد”همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:”آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!” این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:”خواسته ات اجابت باد!”اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:” ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!”اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند.”دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد.” فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:” کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند.”
فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.
منبع: تبیان
هیچ مطلبی مرتبط با این مطلب درحال حاضر وجود ندارد.
۲۶ دی ۱۳۸۸ در ۶:۲۸ ب.ظ
داستان واقعی بزنید بهتر است
۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۲ ق.ظ
من که خیلی با این داستان حال کردم
حتی فرستادم به بالاترین
http://balatarin.com/permlink/2010/1/28/1931238
موسوی جان دوست دارم امیدوارم هر جا هستی تو زندگیت موفق باشی
۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۳ ق.ظ
داستان که خیلی جالب و آموزنده بود اما یه نقدی به هومن دارم.
آقا هومن داستان واقعی یا غیر واقعی، مهم اینه که تو نگاه گسترده و فعالی داشته باشی تا بتونی با تجزیه و تحلیل درست از داستان غیر واقعی هم درس یه زندگی واقعی رو بگیری.
سپاس
۸ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۱ ق.ظ
ey val agha ya khanume khanande ino khob omadi aghaye hooman khan yad begir
۲۶ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۳ ب.ظ
با سلام
جاب بود…
موفق باشید
۲۴ خرداد ۱۳۸۹ در ۵:۴۳ ب.ظ
داستان ها خوبه اما یه جایه اشکال داره اگه گفتین کجاش؟
۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۳:۵۳ ب.ظ
خیلی جالب بود.
۲۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۳:۲۶ ق.ظ
داستانی شبیه به این را قبلا شنیده بودم . البته از این روش قبلا هم استفاده شده ، گو آن که اشکالی هم ندارد . من از ستایش حتی از خودم خوشم نمی آید ، چون در ایران راحت می آید و راحت می رود . اما در مقام نقد می نویسم : چه خوب بود در پرداخت داستان کمی صبور بودی و بیشتر می پرداختی . اجابت باد ترکیب صحیحی نیست . عربی و فارسی به این شکل ترکیب نمی شود . اما این که راضی باش به رضای خدا و نقشی که به تو داده هم خوب است و هم بد ، چون رضای خدا در رضایت بنده است .. من سخن حافظ را دوست تر دارم که چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد ، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک … چون لاف قشنگیه ! موفق باشی دوست من .